جستجوی پیشرفته
بازدید
40972
آخرین بروزرسانی: 1404/12/08
خلاصه پرسش
معنای ظلوم و جهول بودن انسان در قرآن چیست؟
پرسش
معنای ظلوم و جهول بودن انسان در آیه‌ی پایانی سوره‌ی مبارکه‌ی احزاب چیست؟ چگونه با ارزش مقام انسان در مقابل آسمان و زمین جمع می‌شود؟ نظر علامه طباطبائی(ره) را هم بفرمایید.
پاسخ اجمالی
  1. قرآن از طرفی نسبت به مقام شامخ انسان، با تعابیر گوناگون تجلیل کرده و از طرفی دیگر در آیات فراوان، او را مورد نکوهش و سرزنش قرار داده است.
  2. حرکت انسان در دو قوس صعود و سقوط بی‌نهایت است و حد و مرزی ندارد، و این به دلیل استعدادهای فوق العاده‌ی او است.
  3. انسان موجودی دو بعدی است: بعد روحانی و ملکوتی و بعد حیوانی و نفسانی.
  4. آدمی برخلاف موجودات دیگر از اراده و اختیار بهره‌مند است و مسیر زندگی را بر مبنای زمینه‌ها و بسترهایی که فراهم ساخته، خود انتخاب می‌نماید.
  5. کسانی به مقام خلیفة اللهی نایل می‌شوند که به هدایت الهی بگروند و غرائز سرکش و خصوصیات حیوانی را مهار و کنترل کنند.
  6. ظَلُوم وً جَهُول"، به این معنا است که انسان به خودى خود فاقد علم و عدالت بود، ولى قابلیت آن‌را داشت که خدا آن دو را به وى افاضه کند، و در نتیجه از حضیض ظلم و جهل به اوج عدالت و علم ارتقاء پیدا کند.

 

پاسخ تفصیلی

با یک مرور اجمالی در قرآن کریم به این نتیجه خواهیم رسید که در ارتباط با انسان، به طور کلی با دو دسته از آیات مواجه هستیم: دسته اوّل آیاتی هستند که از انسان تجلیل به عمل آورده و از او به عظمت و بزرگی یاد کرده‌اند؛ نظیر این آیات:

  1. «ما بنی‌آدم را گرامی داشتیم و آنها را در خشکی و دریا (بر مرکب‌های راهوار) حمل کردیم و از انواع روزی‌های پاکیزه به آنها روزی دادیم و بر بسیاری از خلق خود برتری بخشیدیم».[1]
  2. «هنگامی که پروردگارت به فرشتگان گفت: من در روی زمین جانشین و حاکمی قرار خواهم داد، فرشتگان می‌گفتند: پروردگارا، آیا کسی را در زمین قرار می‌دهی که فساد و خون‌ریزی کند؟ ما تسبیح و حمد تو را به جا می‌آوریم. پروردگار فرمود: من حقایقی را می‌دانم که شما نمی‌دانید».[2]
  3. «ما امانت را بر آسمان‌ها و زمین و کوه‌ها عرضه داشتیم، آنها از حمل آن سر باز زدند و از آن هراس داشتند؛ اما انسان آن‌را بر دوش کشید».[3] و ... .

اما دسته‌ی دیگر آیاتی هستند که او را مذمت نموده، با تعابیری تند مورد نکوهش قرار داده‌اند؛ تعابیری؛ مانند «انسان کم ظرفیت است»،[4] «او طغیانگر است»،[5] «او بسیار ظالم و کفران کننده است»،[6] «او ظلوم و جهول است»،[7] «او خصیم مبین است»،[8] «او در زیان‌کاری و خسران است».[9] و... .

حال با ارائه‌ی‌ آیات فوق؛ این سؤال مطرح می‌شود که معما چیست؟ معنا و مفهوم این دو طائفه از آیات به ظاهر متعارض که در غایت تباعد و دوری هستند چیست؟!

برای پاسخ به این پرسش نیکو است که از خود قرآن مدد جوییم؛ چرا که بعضی از آیات این کتاب آسمانی، بعضی دیگر از آن‌را تفسیر می‌نماید.

در سوره‌ی مبارکه‌ی بیّنه، می‌خوانیم:

«کافران از اهل کتاب و مشرکان در دوزخ‌اند و در آن جاودانه می‌مانند، آنها بدترین مخلوقات‌اند؛ اما کسانی که ایمان آورده‌اند و عمل صالح انجام دادند بهترین مخلوقات خدا هستند».[10]

در این دو آیه‌ی متصل به هم، از یک‌سوره، از انسان با عنوان بهترین و از سوی دیگر بدترین مخلوقات یاد شده است، و این مطلب بیان کننده‌ی قوس صعودی و سقوطی بی‌نهایت او است. به این معنا که اگر دارای ایمان و عمل صالح شد، برترین خلق خدا می‌شود، و اگر راه کفر و ضلالت و الحاد و لجاج را طی نمود، چنان سقوط می‌کند که بدترین خلق خدا می‌شود.

امام علی(ع) در روایتی فرمود: «خداوند خلق عالم را بر سه گونه آفرید: فرشتگان و حیوانات و انسان، فرشتگان عقل دارند بدون شهوت و غضب، حیوانات مجموعه‌ای از شهوت و غضب‌اند و عقل ندارند؛ اما انسان مجموعه‌ای است از هر دو، تا کدامین غالب آید، اگر عقل او بر شهوتش غالب شود، از فرشتگان برتر است و اگر شهوتش بر عقلش چیره گردد، از حیوانات پست‌تر».[11]

از این روایت می‌توان نتیجه گرفت؛ همان‌گونه که انسان موجودی دو بعدی است (بعد روحانی و نفسانی)، کشش‌ها و تمایلات او نیز دوگانه است(کشش‌ها و جاذبه‌های معنوی و روحانی، و تمایلات حیوانی و نفسانی) که می‌تواند با استفاده از نیروی اراده و اختیاری که از طرف خداوند متعال به او داده شد، هر یک از آنها را انتخاب کند و به اوج اعتلای انسانی خویش دست یابد، یا تا جایی سقوط کند که به تعبیر قرآن از بدترین جنبندگان، یا از حیوان پست‌تر[12] گردد.

پس آیات نورانی قرآن پرده از روی این واقعیت بر می‌دارند که همه‌ی انسان‌ها در مرحله‌ی قوه و استعداد این زمینه و شایستگی را دارند که گرامی‌ترین و بهترین و حتی برتر از فرشتگان الهی باشند و در پرتو فعلیت بخشیدن به این استعدادهای بالقوه به مرتبه‌ی خلیفة اللهی نایل گردند؛ اما اگر از این موقعیت ممتاز و عنایت ویژه‌ی پروردگار استفاده ننمایند و آن‌را تباه سازند، در خور مذمت‌ها و سرزنش‌های الهی‌اند که نمونه‌هایی از آنها را در این مختصر آوردیم.[13]، [14]

اما بیان علامۀ طباطبائی در تفسیر آیۀ 72 و 73 سورۀ احزاب: "إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا ... غَفُوراً رَحِیماً"، بدین قرار است:

امانت - هر چه باشد- به معناى چیزى است که نزد غیر، به ودیعه بسپارند، تا او آن‌را براى سپارنده حفظ کند، و سپس به وى برگرداند. در آیه مورد بحث امانت عبارت است از: چیزى که خداى تعالى آن‌را به انسان به ودیعه سپرده، تا انسان آن‌را براى خدا حفظ کند، و سالم و مستقیم نگهدارد، و سپس به صاحبش، یعنى خداى سبحان برگرداند.

اما این‌که این امانت چیست؟ از جملۀ "لِیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنافِقِینَ وَ الْمُنافِقاتِ ..."، بر می‌آید که امانت مذکور چیزى است که نفاق و شرک و ایمان هر سه بر حمل آن امانت مترتب می‌شود، در نتیجه حاملین آن امانت به سه طائفه تقسیم می‌‏شوند؛ چون کیفیت حمل آنان مختلف است. از این‌جا می‌‏فهمیم که ناگزیر امانت مذکور امرى است مربوط به دین حق، که دارندۀ آن متصف به ایمان، و فاقد آن متصف به شرک، و آن‌کس که ادعاى آن‌را می‌‏کند، ولى در واقع فاقد آن است، متصف به نفاق می‌‏شود.

حال آیا این امر عبارت است از: اعتقاد حق، و شهادت بر توحید خدا، و یا مجموع عقاید و اعمال؟ و به عبارت دیگر، امر مزبور عبارت است از: صرف اعتقاد به همه عقاید دین حق، با قطع نظر از عمل به لوازم آن؟ و یا این‌که عبارت از: داشتن آن عقاید به ضمیمه‌ی عمل به آن، و یا آن‌که هیچ‌یک از این احتمال‌‏ها نیست، بلکه عبارت است از: آن کمالی که از ناحیه داشتن یکى از آن امور براى انسان حاصل می‌‌‏شود.

از این احتمال‌ها احتمال اولى که توحید است ممکن نیست منظور باشد، براى این‌که آیه‌ی شریفه می‌‏فرماید آسمان و زمین و کوه‏‌ها از حمل آن امانت مضایقه کردند، و حال آن‌که به حکم صریح قرآن آسمان‌ها و زمین و کوه‏‌ها و تمامى موجودات، خدا را یگانه دانسته، و به حمد او تسبیح می‌‏گویند، همچنان‌که فرمود: "وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ".[15]  و در آیه‌ی مورد بحث می‌‏فرماید آسمان‌ها و زمین از پذیرفتن آن امانت سر باز زدند، پس معلوم می‌‏شود امانت‏ مذکور توحید خدا نیست.

اما احتمال دوم که بگوییم مراد از امانت پذیرش دین حق به طور تفصیل است، نیز صحیح نیست؛ زیرا آیه‌ی شریفه می‌‏فرماید انسان‌ها به طور مطلق(انسان خوب و بد) آن‌را حمل کردند، و پذیرفتند، و معلوم است که بیشتر انسان‌ها در هر دوره‌‏اى از ایمان به دین حق امتناع ورزیدند، و کسى که به آن ایمان نداشته باشد آن‌را حمل هم نکرده، و اصلا اطلاعى از آن ندارد.

با این بیان روشن می‌‏شود که احتمال سوم هم نمی‌‏تواند منظور از امانت باشد؛ چون احتمال سوم این بود به طور مفصل در عمل، متلبس به دین حق باشد و معلوم است که تمامى انسان‌ها این طور دین‌دار نبوده و نیستند.

احتمال چهارم هم نمی‌‏تواند مراد از امانت باشد؛ زیرا آسمان‌ها و زمین و سایر موجودات با اعتراف به توحید خدا، و اتصافشان به این اعتراف، کمال مزبور را دارند، و آیه‌ی شریفه می‌‏فرماید آسمان‌ها و زمین این امانت را نپذیرفتند.

و اما این احتمال که مراد از آن امانت، تلبس و اتصاف به کمالى باشد که از ناحیه‌ی اعتقاد به حقانیت همه عقاید، و علم به دین حق حاصل می‌‏شود، نیز صحیح نیست؛ چون همان‌طور که گفتیم امانت مذکور چیزى است که هم نفاق مترتب بر آن می‌‏شود، هم شرک، و هم ایمان، و این سه بر صرف اعتقاد به حقانیت تکالیف اعتقادى و عملى دین مترتب نمی‌‏شوند، و صرف این اعتقاد نه سعادتى می‌‌‏آورد، و نه شقاوتى، آنچه سعادت و شقاوت می‌‏آورد، التزام به این عقاید، و تلبس در عمل به آن تکالیف است، نه صرف عقیده به حقانیت آنها.

ناگزیر از بین تمام احتمالات احتمال ششم باقى می‌‏ماند، و آن این است که مراد از امانت مزبور کمالى باشد که از ناحیه‌ی تلبس و داشتن اعتقادات حق، و نیز تلبس به اعمال صالح، و سلوک طریقه کمال حاصل شود به این‌که از حضیض ماده به اوج اخلاص ارتقاء پیدا کند، و خداوند انسان حامل آن امانت را براى خود خالص کند، این است آن احتمالى که می‌‏تواند مراد از امانت باشد؛ چون در این کمال هیچ موجودى نه آسمان، و نه زمین، و نه غیر آن دو، شریک انسان نیست. از سویى دیگر چنین کسى تنها خدا متولى امور او است، و جز ولایت الهى هیچ موجودى از آسمان و زمین در امور او دخالت ندارند؛ چون خدا او را براى خود خالص کرده است.

بنابر این، مراد از امانت عبارت است از: ولایت الهى، و مراد از عرضه داشتن این ولایت بر آسمان‌ها و زمین، و سایر موجودات مقایسه‌ی این ولایت با وضع آنها است. و معناى آیه این است که: اگر ولایت الهى را با وضع آسمان‌ها و زمین مقایسه کنى، خواهى دید که اینها تاب حمل آن‌را ندارند و تنها انسان می‌‏تواند حامل آن باشد، و معناى امتناع آسمان‌ها و زمین، و پذیرفتن و حمل آن به وسیله‌ی انسان این است که در انسان استعداد و صلاحیت تلبس آن وجود، ولى در آسمان‌ها و زمین نیست.

این است آن معنایى که می‌‏توان آیه را بر آن منطبق کرد، و گفت آسمان‌ها و زمین و کوه‌‏ها با این‌که از نظر حجم بسیار بزرگ، و از نظر سنگینى بسیار ثقیل و از نظر نیرو بسیار نیرومند هستند، لکن با این‌حال استعداد آن‌را ندارند که حامل ولایت الهى شوند، و مراد از امتناعشان از حمل این امانت، و اشفاقشان از آن، همین نداشتن استعداد است.

اما انسان ظلوم و جهول نه از حمل آن امتناع ورزید، و نه از سنگینى آن و خطر عظیمش اشفاق کرد و به هراس افتاد، بلکه با همه‌ی سنگینى و خطرناکی‌اش قبولش کرد، و این سبب شد که انسان که یک حقیقت و نوع است، به سه قسم منافق، مشرک و مؤمن تقسیم شود، و آسمان و زمین و کوه‌‏ها داراى این سه قسم نباشند، بلکه همه مطیع و مؤمن باشند.

در این‌جا ممکن است پرسیده شود که: خدای متعال با این‌که حکیم و علیم است؛ چرا چنین بار سنگینى را که حملش از قدرت آسمان‌ها و زمین بیرون است بر انسان ظلوم و جهول حمل کرد؟ با این‌که می‌‏دانست انسان نیز تاب تحمل آن‌را ندارد، و قبول کردنش به خاطر ظلوم و جهول بودنش بود، و این دو خصوصیت او را مغرور و غافل ساخت، و به او مهلت نداد که به عواقب این کار بیندیشد، و این در حقیقت مثل این می‌‏ماند که سرپرستى و ولایت بر مردم یک کشور را به دیوانه‌‏اى واگذار کنیم، خود دیوانه هیچ حرفى ندارد؛ اما حرف نداشتنش براى این است که دیوانه است، و گرنه، عقلا این کار را نمی‌‏پسندند، و درباره‌ی دیوانه دچار اشفاق و دلسوزى می‌‏شوند.

در پاسخ می‌‏گوییم: ظلوم و جهول بودن انسان، هر چند که به وجهى عیب و ملاک ملامت و عتاب، و خرده‌گیرى است، لکن، عین همین ظلم و جهل انسان مصحح حمل امانت و ولایت الهى است؛ براى این‌که کسى متصف به ظلم و جهل می‌‏شود که شانش این است که متصف به عدل و علم باشد، و گرنه چرا به کوه ظالم و جاهل نمی‌‏گویند؛ چون متصف به عدالت و علم نمی‌‏شود، و همچنین آسمان‌ها و زمین جهل و ظلم را حمل نمی‌‏کنند، برای این‌که متصف به عدل و علم نمی‌‏شوند، بر خلاف انسان که چون شأن و استعداد علم و عدالت را دارد، ظلوم و جهول نیز هست.

امانت مذکور در آیه که گفتیم عبارت است از: ولایت الهى، و کمال صفت عبودیت، وقتى حاصل می‌‏شود که حامل آن، علم و ایمان به خدا را همراه عمل صالح را که عبارت دیگر عدالت است، داشته باشد، و کسى که متصف به این دو صفت شود؛ یعنى ممکن باشد که به او بگوییم عالم و عادل، قهرا این امکان را دارد که گفته شود، جاهل و ظالم، و چون علم و عدالت انسان موهبتى است که خدا به او داده، و اما خود او فى حد نفسه جاهل و ظالم است، پس همین اتصاف ذاتی‌‏اش به ظلم و جهل، مجوز این شده است که امانت الهى را حمل کند، و در حقش گفته شود: انسان بار این امانت را به دوش کشید، چون ظلوم و جهول بود.

بنابر این، معناى دو آیه شریفه به وجهى نظیر معناى آیه‌ی "لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ* ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ* إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ[16] است؛ چون آیه‌ی اولى مورد بحث نظیر آیه‌ی اولى از این سه آیه است، و آیه‌ی دومى مورد بحث نظیر دو آیه‌ی دوم و سوم از آیات سوره‌ی «التین» است.

لذا جمله‌ی "إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ"، معنایش این است که: ما ولایت الهى و استکمال به حقایق دین حق را، چه علم به آن حقایق، و چه عمل بدان‌ها را، بر آسمان‌ها و زمین عرضه کردیم. و معناى عرضه کردن آن، این است که ما یک یک موجودات را با آن سنجیدیم، و قیاس کردیم، و به غیر از انسان هیچ‌یک استعداد پذیرفتن آن‌را نداشتند.

"عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ"، یعنى این موجودات بسیار بزرگ، با این‌که از نظر خلقت بسیار بزرگ‌تر از انسان‌اند، استعداد پذیرفتن آن‌را نداشتند، همان‌طور که خداوند می‌‏فرماید: "لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ[17] "فابین ان یحملنها و اشفقن منها"؛ پس امتناع کردند از این‌که آن‌را حمل کنند، و از حمل آن اشفاق و اظهار ناراحتى کردند؛ چون مشتمل بر صلاحیت تلبس به آن نبودند و اگر از قبول آن تعبیر به حمل کرد، براى اشاره به این نکته است که امانت مذکور آن قدر سنگین است که آسمان‌ها و زمین و کوه‌‏ها با همه‌ی بزرگی‌‏شان قادر به پذیرفتن آن نیستند.

"وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ"، یعنى انسان با همه‌ی کوچکى حجمش صلاحیت و آمادگى پذیرفتن آن‌را داشت، و آن‌را پذیرفت: "إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا"؛ یعنى چون او ستمگر به نفس‏ خویش، و جاهل به آثار و عواقب وخیم این امانت است، او نمی‌‏داند که اگر به این امانت خیانت کند عاقبت وخیمى به دنبال دارد، و آن هلاکت دایمى او است.

و به معنایى دقیق‌‏تر؛ چون که انسان به خودى خود فاقد علم و عدالت بود، ولى قابلیت آن‌را داشت که خدا آن دو را به وى افاضه کند، و در نتیجه از حضیض ظلم و جهل به اوج عدالت و علم ارتقاء پیدا کند.

و دو کلمه "ظلوم" و "جهول" دو وصف از ظلم و جهل‌اند، و کسى را ظلوم و جهول گویند که ظلم و جهل در او امکان داشته باشد، همچنان‌که به قول فخر رازى اسب چموش، و چارپاى چموش، و آب طهور، اوصافى هستند، براى حیوانى که امکان چموشى، و آبى که امکان طهور بودن را داشته باشد، و به همین جهت به سنگ و کلوخ، چموش نمی‌‏گویند.[18]


[1]. اسراء، 70.

[2]. بقره، 30.

[3]. احزاب، 72.

[4]. فصلت، 49- 50 -51.

[5]. شوری، 27.

[6]. ابراهیم، 34.

[7]. احزاب، 72.

[8]. یس، 77.

[9]. عصر، 2.

[10]. بینه، 6، 7

[11]. شیخ صدوق، علل الشرائع، ج 1، ص 4، قم، کتاب فروشی داوری، چاپ اول، 1385ش.

[12]. "أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ". اعراف، 179.

[13]. برای آگاهی بیشتر، ر. ک: طباطبائی، سید محمد حسین‏، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 16، ص 348 – 351، قم، دفتر انتشارات اسلامی‏، چاپ پنجم‏، 1417ق؛ مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج 8، ص 242؛ ج 17، ص 451- 457، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ دهم، 1371ش.

[14]. اقباس از: «انسان در قرآن»، 244.

.[15] "و هیچ موجودى نیست مگر آن‌که خدا را به حمد او تسبیح می‌‏گوید. اسراء، 44.

[16]. تین، 4- 6.

[17]. غافر، 57.

[18]. فخرالدین رازی، ابوعبدالله محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، ج 25، ص 188، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ سوم، 1420ق.

نظرات
تعداد نظر 0
لطفا مقدار را وارد نمایید
مثال : Yourname@YourDomane.ext
لطفا مقدار را وارد نمایید
لطفا مقدار را وارد نمایید
لطفا مقدار را وارد نمایید

طبقه بندی موضوعی

پرسش های اتفاقی

پربازدیدترین ها